آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

232.بدبخت بیچاره!

آغا ما دوباره رفتیم دکتر و این بار با بابامرتضی ... هیچی دیگه سرماخوردی:( همین که رفتیم دکتر همه ی علایم با هم هجوم آوردن و شاد شدم از اینکه سرماخوردگی معمولیه نه ویروس سرفه:)  پریشب تا 5 صبح بیدار بودی و دیگه داغون بودم از صبحش پاشدم رفتم خونه ی مامانی و الانم دماوندیم. القصه! دیروز آنیتا هم اونجا بود ... داشت کمک ما میکرد نخود پاک کنیم و آمیتیس هم هرچی نخود بود میریخت رو زمین ... با اشکان گفتم چند دقیقه اینو نگه دار تا تموم شه کار ما ... اونم برداشت بردتت تو آشپزخونه و یه قابلمه آب کرد گذاشت جلوت! تو هم که عشق آب شروع کردی به آب بازی ... برگشتم میگم مامان ببین عجب خری ه! برا بچه ی سرماخورده آب گذاشته! آنیتا برگشته میگه عمه زشته می...
31 مرداد 1392

231. آب بازی

امروز داشتم با فرناز حرف میزدم دیدم صدات نمیاد! اومدم دیدم یادم رفته در حموم رو ببندم رفتی سر سطلش! خلاصه بردم دستات رو بشورم منو زدی عقب که یعنی میخوام آب بازی کنم:) خلاصه هیچی دیگه یه آب بازی توپ کردی و من مجبور شدم از بالا تا پایینت رو هم عوض کنم:) راستی دیروز خونه ی خاله فیروزه بودیم و خوش گذشت :) مرسی خاله فیروزه:* شب هم رفتیم خونه ی مامانی عمه طاهره ی من اونجا بود ... تو میدونی چرا عمه های من انقدر نچسبن؟؟؟ چرا نمیتونم دوستشون داشته باشم؟؟؟ فقط عمه اکرم رو دوست میدارم بقیه شون رو نه! از بس زبونشون تلخه طفلیا:( ...
29 مرداد 1392

229. اتفاق بامزه:)

قبلا ها نجما تعریف میکرد که تو خیابون که میریم باران رو میشناسن و میان سلام میکنن:) برام جالب بود! و امروز برام پیش اومد:) عصری مرتضی زودتر اومد و رفتیم ملاقات خاله نسیمه ... طفلی خیلی مریضه:( دلم براش خیلی میسوزه:(( برگشتنه چون نزیک مهسا اینا بودیم رفتیم پیششون که شب بریم بیرون! شب با مهسا اینا رفتیم پیتزا آرین با تعریفهای بچه ها دوست داشتیم بریم ببینیم چجوریاس ... خلاصه غذا رو گرفتیم اومدیم بریم تو ماشین یهو یه خانومی اومد گفت سلام! آمیتیس ه؟؟؟ خوب من شوکه بودم کاملا و هنگ! گفتم سلام! بله!!! گفت من وبلاگشو میخونم! من خواهر مونا ام ... که فکر میکنم خاله ی شنتیا گلی بودن:) اصلا نمیدونم چیا گفتم و چیا شنیدم! خیلی هم سریع بود!  از ه...
27 مرداد 1392

228.پیدا شدن نی نی گمشده

چند وقت پیش ها یه نی نی رو از دم یه مغازه دزدیدن ... این اتفاق زیاد پیش میاد ولی من تا حالا بهش فکر نکرده بودم! شاید چون مادر نبودم عمقش رو درک نمیکردم ... خلاصه که محمدطاها مدتی پیش مامانش اینا نبود و من همش در این فکر بودم که اگه زبونم لال من بودم چه حالی داشتم:( بیرون دو دستی میچسبیدمت که مبادا از پیشم بری کمی اونورتر!  حتی مغازه که میخوام برم و تو رو میذارم تو ماشین با وجود درهای قفل شده هی چند ثانیه 1 بار نگاهت میکنم با اینکه شاگرد مغازه حواسش بهت هست!  خلاصه اینکه دیشب خوندم که پیدا شده! کلی شاد شدم ... خدایا هیچ مادری رو با بچه ش امتحان نکن:( خیلی سخته!  پ.ن : همه ی دوستات جیز و داغ و اینا رو متوجه میشن! ولی ما چو...
27 مرداد 1392

217. 2 یا 3 دندون!

امروز خونه ی احمد آقا اینا بودیم ... آخه بابا مرتضی سر کاره:((  داشتی بازی میکردی دیدم بغل دندون جلویی بالا سمت چپ یه تاول ه دیگه ست که عنقریب دندون میشه:* پس جیغهای دیشبت بی دلیل نبود؟ قربونت برم من:* 10-15 دقیقه ی بعد مامانی گفت آرام بچه م دندون آسیابش هم داره درمیاد! خوب اینم از این ! 2 تا شد مبارکه:* اومدم یه جستجویی تو دهنت بکنم دیدم بالا سمت چپ یه دندون دیگه هم هست! نمیدونم حالا من اشتباه دیدم یا مامانی! یا شاید جفتمون درست دیدیم! 3 تا دندون همزمان؟! طفلی بچه م :* اشکال نداره عوضش بهویی راحت میشی:) پس این سوختگی پات بخاطر آنتی بیوتیک نبود؟؟؟ مال دندونته گل گلی:* عصری رفتیم بنی هاشم و 3 تا پوشک برات گرفتم ... هنوز داری ولی ...
11 مرداد 1392

216.شاهکار امروز

اینم شاهکار امروزت! رفتی رژگونه مو باز کردی و خورد کردی و همه جا مالیدی حتی به مبل! زمینها رو با وایتکس پاک کردم! خوب این چه کاریه؟؟؟ برو با اسباب بازیهای خودت بازی کن:(   ...
10 مرداد 1392

214.نی نی جدید

امروز خاله ندا رفت زایمان کرد ... یه دختر خوشگل که فعلا اسمش نیلگون ه :)  ندا دوست نوجوونیهای مامانه ... خیلی با هم جور بودیم ... حتی بابا که نمیذاشت من جایی شب بمونم اجازه داد یک بار اونجا بمونم:) اونموقع ها خیلی از اینکه نمیذاشت جایی بمونم دلخور بودم ولی الان که تو رو دارم درکش میکنم:* آشنایی من و مرتضی هم از طریق ندا بود ولی یه مدت بخاطر حساسیتهای بیش از حد ندا از هم دور شدیم:( الان با هم رفت و آمد میکنیم ولی خیلی کم ولی همچنان دلهامون به هم نزدیکه :) ایشالا تو و نیلگون هم بتونین دوستای خوبی باشین حتی با وجود دوری:) جالبیش اینه که من مردادیم و دخترم خردادی و ندا خردادیه و دخترش مردادی:)  اول بارداریش همه بهش میگفتن بچه...
9 مرداد 1392

213.رفتیم دکتر

دیشب تا صبح بیدار بودی و کاملا شنگول! خوابت نمیومد انگار اصلا! خلاصه صبح شال و کلاه کردیم و بابا ما رو برد خونه ی مامانی ... بنده خداها کله ی سحر همه شون بیدار شدن ... آخه قفلهاشون رو عوض کردن و هنوز کلید نداریم وگرنه خوب اینجوری بیدارشون نمیکردیم:) خلاصه که من خوابیدم و شما شدی نی نی مامانی:)  اولش که یه عالمه وقت با دایی اشکان بازی کردی و بعد کلی مامانی باهات بازی کرد تا بالاخره تصمیم گرفتی بخوابی! 11:30 بغلت کردم و رفتیم مطب دکتر ... هیچی دیگه چون واگیرداره مریضیت بدون نوبت رفتیم تو ... دکتر گفت مامانش من که بهت گفته بودم اینجوری میشه ... چرا ترسیدی؟؟؟ ولی خوب شد بردمش چون آنتی بیوتیک هم بهت داد دکتر ... الان سفالکسین میخوری هر 6 س...
7 مرداد 1392

212.خدایا صبرم بده:(

اعصابم خورده ... دونه ها زیاد شدن خیلیییییییییی ... شایدم فقط پررنگ و بزرگ شدن ... یه سری شبیه تاول شده:( نمیدونم روند بهبودیشه؟؟؟ البته دکتر گفت ممکنه تاول بزنه ولی آدم فکر میکنه فقط ممکنه:( آخه این دردا چیه سر این بچه ها میاد؟:(( خدایا بهم صبر بده انقدر گریه نکنم ... نمیدونم درد داره یا نه؟ نمیدونم میخاره یا نه؟ بچه ی کوچولوی من :((
7 مرداد 1392